المحقق السبزواري

327

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

حكايت نقل است كه روزى حضرت امير المؤمنين - صلوات اللّه - غلام خود را ندا كرد . جواب نداد . چند مرتبه مكرّر نمود . جواب نداد . حضرت به جانب او رفت ؛ ديد كه بر پهلو خوابيده . گفت : « آيا نمىشنيدى اى غلام ؟ » گفت : « مىشنيدم » . فرمود : « چه چيز تو را باعث شد بر ترك جواب من ؟ » گفت : « ايمن بودم از عقوبت تو . پس ، كاهلى كردم . » حضرت فرمود : « برو كه تو آزادى لوجه اللّه . » حكايت نقل است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و إله روزى مىرفت و انس با آن حضرت همراه بود . اعرابيى برخورد و جامهء حضرت را به سختى كشيد ، و بر آن حضرت بردى « 1 » بود بحرانى كه حاشيهء غليظ درشت داشت . انس گويد : « نظر كردم به گردن مبارك حضرت رسول صلّى اللّه عليه و إله كه حاشيه برد در آن تاثير كرده بود از شدّت كشيدن آن اعرابى . » پس گفت آن اعرابى كه ، « يا محمّد ! ببخش به من از مال خدا آنچه در نزد تو هست . » حضرت ملتفت شد به جانب او خندان ، و امر فرمود به عطاى او . و نقل است كه ، چون يهود آزار و ايذاى بسيار به آن حضرت رسانيدند ، گفت : « خدايا ! بيامرز اين قوم را كه ايشان جاهلانند . » از اين جهت خداى عز و جلّ فرمود : وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ « 2 » يعنى : « به درستى كه تو بر خلق عظيمى . » حكايت نقل است كه روزى حضرت امام حسن « 3 » عليه السّلام با جمعى ميهمانان بر سر سفره نشسته بودند كه خادم حضرت با كاسهء آش به مجلس درآمد و پايش به حاشيهء بساط درآمد و كاسه از دستش افتاده ، بر سر حضرت خورد و آشها به رخسارهء مبارك آن حضرت فرو ريخت . حضرت امام حسن عليه السّلام به جانب او نگريست . خادم گفت : « الكاظمين الغيظ . »

--> ( 1 ) . نوعى پارچهء كتانى راه‌راه . ( 2 ) . قلم : 4 . ( 3 ) . در اخلاق محسنى : « حسين » .